دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956
آیزایا برلین
بخش چهارم
دیگر او را ندیدم تا یازده سال بعد. در 1956 که بار دیگر فرصت سفری به روسیه دست داد، دریافتم که پاسترناک را دیگر با دستگاه سیاسی میهنش هیچ کاری نبود؛ قهر کامل برقرار شده بود. هر گاه سخنی از حکومت یا حکومتیان به زبان میآورد لرزهای از سر انزجار به او دست میداد. حالا دیگر دوستش اُلگا ایوینسکایا بازداشت شده و مورد بازجویی و بدرفتاری قرار گرفته بود و به مدت پنج سال به اردوگاه کار اجباری فرستاده شده بود. ویکتور آباکوموف، وزیر امنیت، به ایوینسکایا گفته بود: «این آقا بوریس ِ سرکار عالی گویا هیچ دل خوشی از ماها ندارد، نیست؟» و پاسترناک گفت: «راست هم میگفت. و اُلگا نه میتوانست و نه هم سعی کرد چنین نظر آشکاری را رد کند». این بار به اتفاق هنریک نیوهاؤس به پرهدلکینو رفته بودم. پسری هم که از زینایدا نیکولایونا (همسر کنونیاش) داشت با ما بود. نیوهاؤس مدام تکرار میکرد که پاسترناک قدیسی است متعلق به جهانی دیگر، و امیدش به اینکه مقامات شوروی اجازۀ چاپ دکتر ژیواگو را بدهند آشکارا بیهوده و واهی است، و به شهادت رسیدن نویسندۀ آن بسیار محتملتر است. او پاسترناک را بزرگترین نویسندۀ چند دهۀ اخیر روسیه میدانست و هراس از آن داشت که حکومت وی را نیز مانند بسیاری دیگر از میان بردارد. این هم میراثی بود از رژیم تزاری: روسیۀ قدیم و جدید، با وجود همۀ تفاوتهای میان دو نظام، یک وجه اشتراک داشتند و آن سوءظن و آزار نویسندگان و هنرمندان بود.زینایدا به نیوهاؤس گفته بود که پاسترناک قصد دارد رمانش را جایی به چاپ برساند. نیوهاؤس کوشیده بود او را منصرف سازد، اما نتوانسته بود، و از من خواهش میکرد که در صورت طرح مسئله از سوی پاسترناک، به نحوی بکوشم قانعش کنم که دست نگه دارد. و میگفت خیلی مهم است، و با در نظر گرفتن اوضاع زمانه، شاید حتی مسئلۀ مرگ و زندگی در میان باشد، که میداند؟ به نظر من هم حق با نیوهاؤس بود: احتمالاً پاسترناک به کسی نیاز داشت به او گوشزد کند که دارد به پای خود به استقبال مرگ میرود.

پاسترناک
حالا دیگربه خانۀ پاسترناک رسیده بودیم، و او که در آستانۀ در منتظر من بود گذاشت نیوهاؤس وارد شود، بعد به گرمی در آغوشم کشید و گفت در یازده سالی که یکدیگر را ندیدهایم اتفاقات بسیار رخ داده که بیشترشان هم مصیبتبار بودهاند. بعد مکثی کرد و گفت: «ببخشید، شما هم لابد حرفی دارید، بله؟» و من بس ناشیانه و نسنجیده، و حتی شاید بتوان گفت با بلاهتی نابخشودنی، گفتم: «بوریس لئونیدوویچ، خوشحالم از اینکه شما را اینقدر سرحال میبینم، اما مهمتر آن است که جان سالم در بردهاید. عدهای از ما این را کم و بیش به معجزه تشبیه میکنند». حقیقت آنکه منظورم بازداشت یهودیان در سالهای آخر حکومت استالین بود. پاسترناک چهره در هم کشید و با خشمی آشکار بر من نگریست و گفت: «میدانم منظورتان چیست». دستپاچه گفتم: «منظور من، بوریس لئونیدوویچ؟». گفت: «میدانم، میدانم، دقیقاً میدانم منظورتان چیست» - بغضی در گلو داشت که مرا به هراس انداخت- «لازم نیست طفره بروید. ذهن شما را روشنتر از ذهن خودم میتوانم بخوانم». من که سخت از این حرفها ناراحت شده بودم، دوباره پرسیدم: « آخر یعنی چه، منظورتان را نمیفهمم. مگر من چه گفتم؟». گفت: «منظورتان- یقین دارم- این است که من کاری برای آنها کردهام». در پاسخ گفتم: «مطمئن باشید، بوریس لئونیدوویچ، که چنین فکری هرگز به مخیلهام راه نیافته است، و نه حتی چنین چیزی را از کسی، حتی بر سبیل لطیفهای لوس، شنیدهام». سرانجام، پس از چک و چانۀ بسیار، باورم کرد. اما آشکارا و بشدت مشوب شده بود. تنها پس از آنکه به او اطمینان دادم که نه تنها در مقام یک نویسنده، بلکه به عنوان یک انسان آزاد و مستقل مورد ستایش مردم متمدن سراسر جهان قرار دارد، به حال عادی خود بازگشت، و گفت: «دستکم، مانند هاینه، میتوانم بگویم شاید لایق آن نباشم که چون شاعری به یادم آرند، اما به یقین همچو سربازی در پیکار برای آزادی بشر در یادها خواهم ماند. »
سپس مرا به اتاق کارش هدایت کرد و پاکتی ضخیم به دستم داد و گفت: «این هم کتاب من. تمام و کمال. حرف آخرم است. لطف کنید و بخوانیدش.» به محض ترک خانۀ پاسترناک، شروع به خواندن دکتر ژیواگو کردم، و روز بعد آن را به پایان رساندم. بر خلاف برخی از خوانندگان کتاب در اتحاد شوروی و غرب، به گمان من، اثری بود نبوغآسا. فکر کردم – و هنوز هم فکر میکنم – دامنهای وسیع و کامل از تجربۀ زندگی انسان را منتقل میکند، و دنیایی را در عرصۀ زبان میآفریند که ، گرچه تنها یک نفر بهواقع ساکن آن است، دارای قدرت پنداری است بیهمانند. دفعۀ بعد که به دیدنش رفتم، ابراز این نظریات را دشوار یافتم، و تنها از او پرسیدم قصد دارد با این رمان چه بکند. گفت آن را به یک کمونیست ایتالیایی داده است که کارمند بخش زبان ایتالیایی رادیو شوروی و در عین حال نمایندۀ یک ناشر کمونیست ایتالیایی به نام فِلترینِللی است. حقوق جهانی کتاب را به فِلترینِللی واگذار کرده بود. آرزو داشت رمانش، وصیتنامهاش، این اصیلترین و کاملترین ِ همۀ آثارش – که اشعارش در مقایسه با آن هیچاند (گرچه عقیده داشت شعرهایی که در این رمان سروده است بهترین اشعاری هستند که تاکنون نوشته است) – سراسر جهان را در نوردد، و به نقل از شعر مشهور پیامبر پوشکین گفت: «آتش به جان و دل مردم اندازد».

دکتر ژیواگو، ترجمهء فرانسوی
آن روز ،هنگامی که قصهگوی مشهور آندرونیکوف با داستانی دربارۀ هنرپیشۀ ایتالیایی ساندرو سالوینی سر مهمانان را گرم کرده بود، زینایدا نیکولایونا مرا به گوشهای کشید و با چشمانی اشکبار التماسم کرد تا مگر پاسترناک را از چاپ دکتر ژیواگو در خارج بدون اجازۀ رسمی دولت منصرف سازم؛ نمیخواست فرزندانش جور چنین خطایی را بکشند؛ مطمئناً من خوب میدانستم که "آنها" قادر به انجام چه کارهایی هستند. این خواهش و تمنا چنان تأثیری بر من گذاشت که در اولین فرصت با پاسترناک در میانش نهادم. به او قول دادم رمان را روی میکروفیلم بیاورم و در چهار گوشۀ دنیا به خاک بسپارم – یک نسخه در آکسفورد، و نسخههای دیگری در والپاراییسو، تاسمانی، هاییتی، وانکوور، کیپتاون، و ژاپن – تا حتی در صورت وقوع جنگ اتمی هم نسخهای از آن باقی بماند؛ و پرسیدم آیا تصمیم دارد دستگاه را علیه خود شیر کند، و آیا به عواقب کار اندیشیده است؟
برای دومین بار طی آن یک هفته، خشم واقعی را در سخنان وی دیدم. گفت یقین دارد سخنان من از سر حسن نیت است و نگرانی من در مورد سلامت و امنیت جانی وی و خانوادهاش (گیرم اندک نشانهای از طعنه در لحن او حس کردم) شرمندهاش میسازد، اما خود بخوبی آگاه است چه میکند، و اینکه من از آن دیپلمات سمج جامعۀ مشترکالمنافع که یازده سال پیش کوشیده بود به کمونیسم راغباش سازد بدترم. بعد گفت با پسرانش حرف زده است و آنها حاضرند هر گونه رنج و محنتی را تاب آورند، و خواست که دیگر این موضوع را مطرح نکنم؛ کتاب را خوانده بودم و به یقین میدانستم که – ورای همۀ سر و صدایی که خواهد داشت – چ اهمیتی برای خود او دارد. پس، به ناچار، و از سر شرم، سکوت اختیار کردم.
بعد از وقفهای، لابد محض سبکتر کردن آن فضای سنگین، گفت: «بایستی به عرضتان برسانم که موقعیت کنونی من چندان هم که شما میپندارید ناامن نیست. مثلاً ترجمههای من از شکسپیر با توفیق کامل روی صحنه آمدهاند؛ اجازه بدهید داستانی برایتان تعریف کنم.» و بعد یادآوری کرد که یک بار مرا به یکی از مشهورترین بازیگران شوروی، بوریس لیوانوف - که گویا نام واقعیاش پولیوانوف بود- معرفی کرده است. تعریف کرد که چند سال پیش این جناب لیوانوف از ترجمۀ هملت او بسیار به وجد آمده و تصمیم گرفته بود آن را به اجرا در آورد و خود نیز نقش هملت را بازی کند. بنابراین اجازۀ رسمی آن را گرفته بود و تمرینها را شروع کرده بود. در همین دوره، لیوانوف به یکی از ضیافتهای معمول کرملین دعوت شده بود که خود استالین ادارۀ مجلس را بر عهده داشت. گویا استالین دوست داشت در ضمن این گونه ضیافتها از جا برخیزد و به تک تک میزها سر بزند، سلام و تعارفی رد و بدل کند و جرعهای به سلامتی این و آن بنوشد. وقتی که به میز لیوانوف رسیده بود، جناب بازیگر پرسیده بود: «یوسیپ ویساریونوویچ، به نظر سرکارعالی نقش هملت را چگونه باید بازی کرد؟» ظاهراً دلش میخواست استالین حرفی در این باره بر زبان آورد، هر حرفی، تا او بتواند آن را زیر بغل بزند و از آن استفاده کند. پاسترناک عقیده داشت که اگر استالین مثلاً گفته بود "بایستی آن را به شیوهای ارغوانی رنگ mauve)) بازی کرد" لیوانوف میتوانست به سایربازیگران بگوید که بازی آنها به قدر کافی ارغوانی نیست، و حضرت رهبر مشخصاً فرمودهاند بایستی آن را ارغوانی بازی کرد، و تنها او (یعنی لیوانوف) بود که مقصود مقام رهبری را درک میکرد و کارگردان و بقیه بایستی گردن به این فرمان نهند. استالین مکثی کرده و گفته بود: «شما هنرپیشهاید؟ در تئاتر هنری؟ بنابراین بایستی این سؤال را از کارگردان نمایش بپرسید، من تخصصی در تئاتر ندارم.» اما پس از سکوت کوتاهی ادامه داده بود: « ولی حالا که از من سؤال کردید، جواب شما را خواهم داد؛ هملت یک نمایشنامۀ منحط است و اصولاً نباید آن را اجرا کرد.» روز بعد تمرین را متوقف کردند و هملت تا مدتها پس از مرگ استالین بر صحنه نیامد. پاسترناک گفت: «میبینید که اوضاع عوض شده است. اوضاع همیشه عوض میشود.» و سکوت دیگری برقرار شد.
سپس، همانند دیدارهای پیشین، دربارۀ ادبیات فرانسه حرف زدیم. چند سال پیش تهوع سارتر را به دست آورده بود اما آن را کتابی غیر قابل خواندن و هرزهدرایی آن را مشمئزکننده میدانست. مگر این ملت بزرگ، پس از ظاهر ساختن چنان نوابغی در عالم هنر و ادبیات در چهار صد سال گذشته، یکباره از خلق ادبی عاجز مانده است؟ آراگون را فرصتطلب میشمرد، و ژرژ دوهامل و ژان گِنو سخت ملالآور بودند، و آیا مالرو هنوز مینوشت؟ یکی از مهمانان آن روز در خانۀ پاسترناک، خانم معلمی بود با ظاهر و سیمایی بس معصوم و دلنشین که در روسیه بیشتر میتوان دید تا در غرب، و تازه از یک محکومیت پانزده ساله در اردوگاه کار اجباری برگشته بود، آنهم تنها به اتهام اینکه آموزگار زبان انگلیسی بود. پیش از آنکه من بتوانم به سؤال پاسترناک جواب بدهم، این خانم معلم با حجب خاصی پرسید آیا آلدوس هاکسلی پس از کتاب له و علیه (Point Counter Point ) چیز دیگری نوشته است یا نه، و آیا ویرجینیا وولف هنوز مینویسد؟ او هیچیک از کتابهای وولف را ندیده بود، اما پس از خواندن مقالهای در یک روزنامۀ باطلۀ فرانسوی که خدا میداند چگونه راه به اردوگاهش یافته بود، فکر میکرد از آثار وی خوشش بیاید.
نقل اخبار عالم هنر و ادبیات دنیای خارج برای انسانهایی که چنین شور و اشتیاقی برای دریافت آن دارند، اما منبع دیگری در اختیارشان نیست، لذتی دارد که بیان کردنش بس دشوار است. هر آنچه دربارۀ ادبیات انگلیس و آمریکا و فرانسه در چنته داشتم برای آن خانم معلم و جمع حاضر نقل کردم: تو گویی بر جزیرۀ متروکی پا گذاشته و با کشتی شکستگانی روبرو شده بودم که دهها سال از قافلۀ تمدن بریده شده بودند؛ هر آنچه میشنیدند برایشان تازه بود و شورانگیز و دلچسب. تیتسیان تابیدزه، شاعر گرجی، و دوست نزدیک پاسترناک، قربانی تصفیۀ بزرگ شده بود؛ بیوۀ او، نینا تابیدزه، که در آن جمع حضور داشت، میخواست بداند آیا شکسپیر و ایبسن و شاؤ هنوز هم جزو نامهای برجستۀ تئاتر غرب هستند؟ گفتم که علاقۀ تئاتردوستان به شاؤ کاهش یافته است اما چخوف را بسیار میپسندند و آثارش مکرر بر صحنهها اجرا میشود. و افزودم که آخماتووا یک بار به من گفته بود این موج چخوف پرستی را هیچ درک نمیکند، و عقیده داشت که دنیای چخوف سراسر ملالتبار بود، خورشید هرگز نمیدرخشید، و نه شمشیر آختهای در میانه، اما همه چیز پشت مه خاکستری غلیظی پنهان بود. جهان چخوف، دریای گلآلودهای بود که آدمهای مفلوکی نومیدانه در آن گرفتار آمده بودند و تنها ادای زندگی را در میآوردند. یک بار از ییتس عقیدۀ مشابهی شنیده بودم. او گفته بود: «چخوف هیچ چیز از زندگی و مرگ نمیداند. روحش هم خبر ندارد که سنگفرش بهشت، آکنده است از صدای برخورد شمشیرها.» پاسترناک گفت آخماتووا سخت در اشتباه است: «هر گاه او را دیدید – سفر به لنینگراد برای ما چندان راحت نیست که لابد برای شما – از قول همۀ ما که اینجا حاضریم به او بگویید که همۀ نویسندگان روس برای خوانند وعظ میکنند... حتی تورگنیف به خوانندهاش میگوید که گذشت زمان، دوای هر دردی است؛ تنها چخوف نیست. او یک هنرمند ناب است، همه چیز در هنر حل میشود، او جوابِ ما به فلوبر است.» سپس افزود که آخواتووا به یقین دربارۀ داستایوسکی هم با من حرف خواهد زد و تولستوی را آماج حمله خواهد ساخت. اما تولستوی در مورد داستایوسکی حق داشت: « رمانهای او آکنده از خزعبلات است؛ آمیزهای است از شووینیسم و مذهب هیستریک، حال آنکه چخوف... لطفاً این را از قول من به آنا آندرهیونا بگویید! از ته دل دوستش دارم، اما هرگز موفق نشدهام در بحثی متقاعدش کنم.» اما در دیدار بعدیام با آخماتووا در آکسفورد به سال 1965 بهتر آن دیدم که از این حکم پاسترناک حرفی به میان نیاورم، زیرا ممکن بود بخواهد پاسخی به او بدهد، و پاسترناک به جهان باقی شتافته بود. براستی هم آخماتووا این بار با شور و شوق بسیار دربارۀ داستایوسکی داد سخن داد.
![]()
پاسترناک و آخماتووا در یک مهمانی خصوصی در سالهای 1950
اما ابتدا لازم است اینجا به سال 1945 گریزی بزنم و دیدار خود با شاعر را در لنینگراد شرح دهم که درضمن از کلمۀ "شاعره" بسیار بدش میآمد. داستان به این صورت اتفاق افتاد: شنیده بودم قیمت کتاب در لنینگراد، بخصوص در مغازههایی که در شوروی به "عتیقه-کتابفروشی" شهرت داشتند، بسیار نازلتر از مسکو بود. نرخ بالای مرگ و میر در زمان محاصرۀ شهر (توسط نیروهای نازی) و احتمال مبادلۀ کتاب با غذا در آن دوره، بخصوص از طرف روشنفکران سالخورده، باعث شده بود که مقدار زیادی کتابهای دست دوم در کتابفروشیهای دولتی جمع بشود. حتی شنیده بودم که عدهای از ساکنان لنینگراد، در اثر ضعف بدنی و سوء تغذیه، قادر به حمل تمامی کتابها نبودند، و از این رو دوستانشان به یاری آنها آمده و فصلهایی از این کتاب و صفحاتی از آن مجموعۀ شعر را برای فروش میبردند. به این ترتیب تکهپارههایی از کتابهای بسیاری در قفسۀ کتابهای دست دوم این مغازهها در معرض فروش بود. اما فقط هم به این علت نبود که مشتاق دیدار از لنینگراد بودم. دلیل دیگر اشتیاق من در حقیقت آن بود که میل داشتم شهری را که چهار سال از دورۀ کودکیام را درآن گذرانده بودم بار دیگر ببینم، و سودای کتاب در واقع چاشنی این شوق دیدار مجدد بود. پس از تأخیرهای معمول، سرانجام اجازۀ یک اقامت دو روزه در هتل قدیمی "آستوریا" نصیبم گردید، و در معیت نمایندۀ شورای فرهنگی بریتانیا در شوروی، خانم برندا تریپ، که بانویی آگاه و مصاحبی بس دلنشین بود و در شیمی اُرگانیک تخصص داشت، در یک روز ابری اواخر نوامبر به لنینگراد رسیدم.